پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

در جستجو بودم، برخوردم به این مطلب از سایت weare.ir که نوشته است، پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است. کمی این جمله مرا به فکر فروبرد. یعنی هر کسی که مورد علاقه و عشق واقع میشود، خدا در کنار اوست یا اگر او خدایی باشد قابلیت معشوق شدن را خواهد یافت؟


در ادعیه داریم یا خیر مونس و انیس


شاید نگاه درستر از عبارت بکار رفته در متن زیر این باشد، خدا منبع عشق است و هر کسی که به این منبع متصل شود میتوانند وارد وادی عشق شود، چه عاشق باشد و چه معشوق. ولی نکته اصلی آن است که خداست که عاشق اصلی و معشوق اصلی است. بنده ها هم عاشق خدا هستند و هم معشوق خدا. خدا آنقدر بنده های خود را دوست دارد که فرموده اند اگر کافران خدا میدانستند خدا چقدر آنها را دوست دارد هر آینه میمردند.


با چنین خدای عاشقی حیف است بنده عاشق نباشد، شاید بنده ای که عاشق نباشد حق بندگی را ادا نکرده و مستحق آتش میشود.


خدای عاشق، بنده ی عاشق دوست دارد. عشق دو طرفه همیشه زیباتر است. هر سلامی را پاسخی است. در واقع عشق دو طرفه عشق است، عشق یک طرفه ممکن است توهم باشد (مثل عاشق شدن مار نسبت به طناب). عشق بنده به خدایش بیش از عشق مادر به فرزند است، در واقع بنده نیز وابستگی بیشتری به خدایش دارد تا بچه به مادرش. ولی به نظر میرسد بنده در این میدان نبرد پر سروصدا، گاهی خود را گم میکند و فراموش میکند که وابستگی اصلیش چه بوده.. لذاست که حضرت حافظ فرموده است:


شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت


فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت


حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر


کنایتی است که از روزگار هجران گفت


یعنی در واقع کل ترس و وحشت بنده از قیامت و حال و هوایش این است که بنده بند عشق دوطرفه را رها کرده باشد و در روز موعود عاشق اصلی (خدا) که دوست داشته معشوق بنده خودش هم باشد، روی به بنده خود نشان نمیدهد و او را در سوز هجران خود مینهد و این همان جهنم واقعی است. فلذاست که عرفا میگویند هر که بهشت میخواهد (لقای یار) باید در این دنیا نیز در بهشت باشد (عشق بازی با خدا) و کسی که در این دنیا در جهنم است (فراق یار) چه انتظاری میرود که در قیامت وارد بهشت شود.


هر چند خدا آنقدر عاشق بنده خود است که دنبال هر بهانه ای میگردد تا روی خوش به بنده اش نشان دهد، مانند مادری که برای تربیت فرزند خردسالش روی ترش میکند ولی در نهایت زمینه ای میچیند تا فرزند را در آغوش بگیرد. چرا که خود مادر از فراق فرزندش در تب و تاب است.


خدایا تو میدانی که من بنده بدی هستم، خیلی وقتها یادم میرود که تو داری زیرچشمی به من نگاه میکنی و منتظری از من جمله ی عاشقانه ای بشنوی، منتظری بگویم خدایا دوستت دارم، بگویم خدایا تو چقدر زیبایی، خدایا تو چقدر عاشقی، .. ولی من روزها و شبها سر در مادیات دنیای دنی فرو برده ام که انگار اصلا تو نیستی...


خدایا من را ببخش، خدایا من را عاشقی کن که نگاه از تو برندارم. خدایا من را عاشقی کن که ذره ای از عاشق بودن تو را درک کنم.. خدای من ... مهربان من... زیبای من .. تو همانی هستی که من میخواهم و زیباتر از انی که چیز دیگری نگاه مرا بتواند از تو برگرداند، اگر ذره ای از معرفت واقعی خودت را در قلب من فرود آوری، من همانی میشوم که تو دوست داری، قول میدهم...


خدایای مهربانم، مرا بازی نده، من ضعیف تر از آنم که بتوانم از امتحانات عشق بازی تو سربلند بیرون بیایم، مبادا رقیبی برای خود سرراه من قرار دهی که اگر تو بخواهی مرا امتحان کنی، حتما از این امتحان رد میشوم. خدایا دست مرا بگیر و هرگز رها نکن ... نه خدایا میترسم در شلوغیهای دنیا گم بشوم و دستت را رها کنم، خدای من ای مهربانم مرا در آغوش بگیر، مرا بغل کن و از این گذرگاه عبور بده، غیر از این باشد هزار بار گم خواهم شد....


خدای من ای مهربانم، به مقدسترین اسمت که نام حسین علیه السلام است، به هم او که خودت اولین عاشق به اویی، فرزند آخرین پیامبرت و حبیبت، به او قسمت میدهم که مرا از آغوش خودت جدا مکن. من آغوش گرم تو را به هیچ چیز عوض نمیکنم. ضعفم را بر من ببخش و تو خود قوت در وجودم قرار بده تا عشق ورزی را از خودت و اولیاء معصومت یاد بگیرم. خدای مهربانم خدای مهربانم خدای مهربانم خدای مهربانم


معشوق زیبای من، این دنیای پر سروصدا دیگر تحمل من را ندارد، من هم از آن به ستوه آمده ام، مرا آماده کن تا در رکاب عاشقانت برای گسترش عشق تو قیام کنم و مرا از شهیدان پیش پای ولی حی عج قرار بده. تا در بهشت لقای تو، مرا بار دهند و اینقدر در کلام داشته باشم که بگویم اگر در کربلا نبودم تا در صف عاشقان تو جانم را فدا کنم، در یاری رساندن به صاحب الزمان عج برای عشق تو عاشقانه هلاک شدم، هر چند دیر رسیدم، ولی بالاخره آمدم.


خدایا، خیلی سخت است اگر از این قافله عشاق جا بمانم، با همه نقایصم مرا بپذیر و راه بده. 


چه میگویم خدایا، هر چه هست نقص است و چیزی جز نقص نیست. من چیزی ندارم جز تو، ولی به خودت قسم اگر مرا آماده قافله عشاق نکنی و راه ندهی، هر کجا که باشم فریاد میزنم که خدایا من عاشق تو بودم هر چند کم بودم .. عاشق تو بودم..


خدای من ای مهربانم، میدانم که میدانی، به همان مقدس ترین عشق هر دویمان قسمت میدهم


بر عاشق ترین عاشقانت سلام و درود فرست و ما را در حلقه آنها پیش خودت راه بده


در دنیا که گذرگاه بلاهاست ما را به سلامت بگذران


هر کسی که عشق به تورا تجربه نکرده، یا فراموش کرده که باید عاشق باشد، امروز او را تکانی بده تا از خواب بیدار شود و به سوی تو نگاه کند


مرا از آغوش خودت زمین نگذار


معشوق من، زیبای من، بهترین من، ...


 


من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست…


میگویند فلسفه آفرینش عشق بوده است. پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است… پشت سر هر آنچه که دوستش می داری…


امروز از پنجره زیبای خیال دست بر دامان عشق می بریم و روز زیبایمان خود را با خواندن دو شعر زیبا از فریدون مشیری فرخنده تر می کنیم.


 




من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست


همه می پرسند :


چیست در زمزمه ی مبهم آب؟


چیست در همهمه دلکش برگ؟


چیست در بازی آن ابر سپید،


روی این آبی آرام بلند،


که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال


چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟


چیست در کوشش بی حاصل موج؟


چیست در خنده ی جام؟


که تو چندین ساعت،


مات و مبهوت به آن می نگری!؟


نه به ابر،


نه به آب دریا،


نه به برگ،


نه به این آبی آرام بلند،


مه به این خلوت خاموش کبوتر ها،


نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،


من به این جمله نمی اندیشم.


من ، مناجات درختان را ،هنگام سحر،


رقص عطر گل یخ را با باد،


نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،


صحبت چلچله ها را با صبح،


نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،


گردش رنگ . طراوت را در گونه ی گل،


همه را می شنوم،


می بینم.


من به این جمله نمی اندیشم!


من به تو می اندیشم


ای سراپا همه خوبی،


تک و تنها به تو می اندشم.


همه وقت


همه جا


من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.


تو بدان این را ،تنها تو بدان!


تو بیا


تو بمان با من ،تنها تو بمان!


جای مهتاب به تاریکی شب تو بتاب


من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند.


اینک این من که به پای تو درافتادم باز


ریسمانی کن از آن موی دراز،


تو بگیر،


تو ببند!


تو بخواه پاسخ چلچله هارا ،تو بگو!


قصه ابر هوا را ،تو بخوان!


تو بمان با من ،تنها تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش


من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست،


آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!


 


 




« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !


دلاویزترین


از دل افروز ترین روز جهان،


خاطره ای با من هست.


به شما ارزانی :


***


سحری بود و هنوز،


گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .


گل یاس،


عشق در جان هوا ریخته بود .


من به دیدار سحر می رفتم


نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .


***


می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های !


بسرای ای دل شیدا، بسرای


این دل افروزترین روز جهان را بنگر !


تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !


آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،


روح درجسم جهان ریخته اند،


شور و شوق تو برانگیخته اند،


تو هم ای مرغک تنها، بسرای !


همه درهای رهائی بسته ست،


تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای !


بسرای … ))


من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !


***


در افق، پشت سرا پرده نور


باغ های گل سرخ،


شاخه گسترده به مهر،


غنچه آورده به ناز،


دم به دم از نفس باد سحر؛


غنچه ها می شد باز .


غنچه ها می رسد باز،


باغ های گل سرخ،


باغ های گل سرخ،


یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !


چون گل افشانی لبخند تو،


در لحظه شیرین شکفتن !


خورشید !


چه فروغی به جهان می بخشید !


چه شکوهی … !


همه عالم به تماشا برخاست !


من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !


***


دو کبوتر در اوج،


بال در بال گذر می کردند .


دو صنوبر در باغ،


سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .


مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور


رو نهادند به دروازه نور …


چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،


در سرا پرده دل


غنچه ای می پرورد،


– هدیه ای می آورد –


برگ هایش کم کم باز شدند !


برگ ها باز شدند :


ـ « … یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !


با شکوفائی خورشید و ،


گل افشانی لبخند تو،


آراستمش !


تار و پودش را از خوبی و مهر،


خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :


((دوستت دارم )) را


من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !


***


این گل سرخ من است !


دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،


که بری خانه دشمن !


که فشانی بر دوست !


راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !


در دل مردم عالم، به خدا،


نور خواهد پاشید،


روح خواهد بخشید . »


تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !


این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،


نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !


«دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !


« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

/ 0 نظر / 111 بازدید